زندگینامۀ من
به نام خدای آفرینندۀ آدمی. آن سال های 1358 تا 1360 من و هم سن و سالان من، پول آنچنانی نداشتیم تا خرج تفریح و این سو و آن سو رفتن ها کنیم. تازه، برای لباس و خرجی سال تحصیلی آینده و حتی هزینه روزانه، باید تابستان ها کار می کردیم. آن هم چه کارهای سخت و ناجوری. مثل دروی شالی! کارگاه آجرپزی! عملگی! (= به قول دارابکلایی ها بنّا دستپِه) و ... .
ولی من اساساً هم از بیکاری در سه ماه تابستان بی
برچسب:
نویسنده: نیکی پارسامنش
زندگینامۀ من
به نام خدای آفرینندۀ آدمی. تابستان سال 1359 بود که یک اتفاق عجیب در زندگی نوجوانی ام افتاد که امواج خروشان آن (که می دانم به یقین خطوط Fm نبود بلکه MW بود!!) برای خودِ من هنوز هم قابل شنیدن است. گویی همین دیروز رُخ داد.
ظهر روزی داغ کنار قنات پشون زیرِ غورزم (=جایی گود در رودخانه) اسمِلملی دستیار (ما به او می گفتیم عمو. چون فامیلی اصلی اش طالبی بود و در اَنساب شاخه به شاخه با هم عموزا
برچسب:
نویسنده: نیکی پارسامنش
برچسب:
نویسنده: نیکی پارسامنش